فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

247

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

وحي خدا به كليسا گرفته‌اند بدون اينكه در كتاب مقدس آمده باشد . تَقَامَرَ - تَقَامُراً [ قمر ] القومُ : آن قوم رهن بستند يا قماربازى كردند . التَّقَانَة - [ تقن ] : متانت ، استوارى ، محكم شدن . تَقَاوَى - تَقَاوِياً [ قوي ] : شب را گرسنه بسر برد ، - القومُ المتَاعَ بينهم : آن قوم براى خريد آن متاع با هم به مزايده پرداختند تا آخرين بهاى آن را مشخص كنند ، - القومُ الدَّلْوَ : در اطراف آن قوم گرد آمدند و لبهاى خود را بر لب دلو گذاشته و هر قدر آب خواستند نوشيدند . تَقَاوَلَ - تَقَاوُلًا [ قول ] القومُ في الأمرِ : آن قوم در آن كار با هم مذاكره كردند . تَقَاوَمَ - تَقَاوُماً [ قوم ] القومُ الشيءَ بينهم : آن قوم براى آن چيز بهائى تخمين زدند ، - القَومُ فى الْحَربِ : بعضى آن قوم در جنگ بنفع برخى ديگر به پا خاستند و جنگيدند . تَقَايَضَ - تَقَايُضاً [ قيض ] الرجُلانِ : آن دو مرد با هم مبادله و معاوضه كردند . تَقَايَلَ - تَقَايُلًا [ قيل ] الرجُلانِ البيعَ : آن دو مرد معامله‌ى فروش را با هم فسخ كردند . تَقَبَّى - تَقَبِّياً [ قبو ] الشيءُ : آن چيز مانند گنبد شد ، - القَبَاءَ : قبا پوشيد . تَقَبَّبَ - تَقَبُّباً [ قبّ ] القُبَّةَ : داخل آن گنبد شد . تَقَبَّضَ - تَقَبُّضاً [ قبض ] : جمع يا فراهم شد ، - الجِلدُ فى النَّار : پوست از آتش ترنجيده شد ، - على الأَمر : بر آن كار توقف كرد ، - الْوَجْهُ : چهره گرفته و عبوس شد ، - الَيهِ : بر او برجست ، - الرَّجُلُ عَن الأَمْرِ : آن مرد از آن كار ناخورسند و مُشمئِز شد . تَقَبَّلَ - تَقَبُّلًا [ قبل ] العملَ : آن كار را به عهده گرفت ، - اباهُ : همانند پدرش شد ، - هُ : آن چيز را گرفت يا قبول كرد ، - اللهُ دُعَاءَهُ : خداوند دعاى او را مستجاب كرد ، - تْهُ السَّعَادةُ : سعادت و نيكبختى به آن مرد روى آورد و آشكار شد . تَقَتَّرَ - تَقَتُّراً [ قتر ] : خشمگين و آماده‌ى جنگ شد ، - للأمرِ : براى آن امر آماده شد ، - لِاءمرِ كَذَا : در آن كار مهر ورزيد ، - فُلاناً : خواست فلانى را فريب دهد ، - لِلصَّيْدِ : در كمينگاه پنهان شد تا شكار را بفريبد ، - عَنهُ : از او دور شد و كناره گرفت . تَقَتَّلَ - تَقَتُّلًا [ قتل ] القومُ : آن قوم با يكديگر جنگيدند و برخى از آنها برخى ديگر را كشتند . التَّقْتِير - [ قتر ] : مص ، معيشتى اندك يا با كمى در زندگى ساختن . تَقَحَّلَ - تَقَحُّلًا [ قحل ] الشيخُ : پوست بر استخوان آن پيرمرد از فرط ناراحتى و نداشتن و سالمندى خشك شد ، - فى لبوسِه و حالِهِ : آن مرد بد لباس و بد حال شد . تَقَحَّمَ - تَقَحُّماً [ قحم ] الفرسُ النهرَ : اسب داخل رودخانه شد ، - الأَمْرَ : خود را با سختى و مشقت به آن كار انداخت ، - الفَرَسُ بِرَاكِبِه اسب سوار خود را از روى برزمين انداخت . تَقَدَّدَ - تَقَدُّداً [ قدّ ] : آن چيز شكاف برداشت ، - الشيْءُ : آن چيز خشك شد ، - الثَّوبُ : آن پيراهن پوسيده و پاره شد ، - القَومُ : آن قوم پراكنده شدند ، به چند گروه مختلف با هم درآمدند ، - الثوبُ عَلَيهِ : آن پيراهن به اندازه‌ى قد و قامت او شد . تَقَدَّرَ - تَقَدُّراً [ قدر ] الثوبُ عليه : پيراهن به اندازه تن او بود ، - لهُ كذا : آن چيز براى وى آماده شد . تَقَدَّسَ - تَقَدُّساً [ قدس ] : پاكيزه شد و طهارت يافت . تَقَدَّمَ - تَقَدُّماً [ قدّم ] : اين واژه بر ضد ( تَأَخّرَ ) است يعنى به پيش آمد ، پيشاپيش شد ، به پيش آمد ، - الْقَومَ : از آن قوم پيشى گرفت ، - فى السِّنِّ : آن مرد پير شد ، - اليهِ بِكذا : به چيزى او را فرمان داد ، چيزى از او خواست ؛ « كما تَقَدّمَ » : به روش پيش يا گذشته . التَّقْدِمَة - [ قدم ] : مص ، - ج تَقَادِم : هديه و ارمغان . التَّقْدِير - [ قدر ] : مص ، - ج تقادِير : آنچه كه خداوند مقدّر كند ، - عِند النُّحَاةِ : و در اصطلاح نحويان به معناى حذف كلمه در لفظ و ابقاى آن در باطن يا نيّت همچنانكه گفته شود : « مَنْ مَعَكَ » ؟ : چه كسى با تو است و جواب دهى « اخِي » : برادرم . كه تقدير آن « مَعِي اخي » مىباشد ، - عند المتكلِّمِين : و در نزد متكلَّمان هر مخلوقى را در حدّ خود نگاهداشتن است . التَّقْدِيف - [ قدف ] عند البَحْريَّة : اين واژه تحريف ( التَّقْذيف ) است به معناى پارو زدن دريا نوردان . تَقَذَّرَ - تَقَذُّراً [ قذر ] الشيءَ و منه : آن چيز را به علت پليدى و آلودگى نخواست و مكروه دانست . تَقَذَّعَ - تَقَذُّعاً [ قذع ] لهُ بالشرّ : براى او آماده‌ى شرّ شد ، - الرّجُلُ : آن مرد چيزى را نخواست و از آن بيزار شد . تَقَرَّى - تَقَرِّياً [ قري ] البِلادَ : در شهرها و كشورها به گشتن پرداخت . تَقَرَّأَ - تَقَرُّؤاً [ قرأ ] : فقيه شد ، عابد و زاهد شد . تَقَرَّبَ - تَقَرُّباً و تِقِرَّاباً [ قرب ] : قربانى كرد ، - الى اللَّهِ بالقُربان : به سوى خداوند متعال آمد و تقاضاى نزديكى به او كرد ، - الرَّجُلُ : آن مرد دست خود را بر پهلويش نهاد . تَقَرَّحَ - تَقَرُّحاً [ قرح ] للأمرِ : آماده‌ى آن كار شد ، - الجسدُ : جسد و اندام پر از قُرحه و جوش شد . تَقَرَّدَ - تَقَرُّداً [ قرد ] الشَّعْرُ : موى جمع شد و تابيده گرديد ، مجعّد شد . تَقَرَّرَ - تَقَرُّراً [ قرّ ] : ثابت شد ، - الأَمْرُ : تصميم بر آن كار گرفته شد ، آن كار قطعى شد ؛ « تَقَرّرَ ان يَنْعَقِدَ المُؤْتمرُ » : قرار شد تا آن كنفرانس بر پا شود ، - القُرَّةَ : غذاى ته ديگ را برداشت و با نان خورش خورد . تَقَرَّشَ - تَقَرُّشاً [ قرش ] المالَ : مال اندوخت ، - لِعيالِهِ : براى خانواده‌ى خود كسب روزى